عمر در حال گذر
وبلاگ عالی وپر محتوا
تنها کسانی می توانند از ته دل بخندند که توانسته باشند از ته دل گریه کنند و اگر بتوانی از ته دل بخندی و گریه کنی زنده ای ..به هرکس دل سپردم بی وفا شد.. ..چو پا بذرش شدم از من جدا شد.. ..نمی دانم از اول بی وفا بود.. ..یا نازش کشیدم بی وفا شد.. گول باخچادان سولاندا چتین اولار ایرلیق دوست مهربان اولاندا دوست دارم آرام نمیگیرد قلبم اگر نیایی تت دارم و باز هم شعر رفتن را میخوانی دل بی وفای تو هستی که از درد عشقت بمیرم گلها را برایت بچینم شب و روز را مینشینم به انتظارت نیست ، هیچگاه حتی فکر رفتنت را هم نمیکردم عاشقم را نه… انتظار زیادی است نیایی، تو خودت میدانی و باز هم مرا درحسرت دیدنت میگذاری… را رها از عشق؟ (دوست واقعی کسی است که دست ترا بگیرد ولی قلب ترا لمس کند (۰یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد از هر بی سروپایی طلب عشق نکنیم) حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خرابش کرد بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود کاش روياهايمان روزي حقيقت مي شدند تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند سادگي،مهر و صفا قانون انسان بودن است کاش قانون هايمان يکدم رعايت مي شدند خانه اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هرکسي مي خواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي مي کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار خانه ي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد ديگر " خانه دوست کجاست؟ "
کرگدن و پرنده یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست. کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند. دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند. کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم. دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست. کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ. دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند. کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم! دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم. دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی. کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟ دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود. کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار... کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید. کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست. کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم. دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟ دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری. کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟ دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند. کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!!!!!!!! !!! نامه ای زیبا از چارلی چاپلین به دخترش دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد. موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم. خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً ادم باشی . * * * بیایید زیاد به ظاهریات توجه نکنیم چون این چهره و ثروت زیادی نیست که باعث خوشبختیه هر چیز به اندازش خوبه <من وفالی دوستلارون مبتلاسی اولموشام اشنا بیگانه نین انگشت نماسی اولموشام ادعاسیز عاشیقم اچ سینمی باخ قلبیمه عاشیقم بامرام عاشیقلر فداسی اولمیشام> اختارما بیزیم اولکده میخانه تاپیلماز بیرلیکده می ایچمگه پیمانه تاپیلماز بواولکده عاشق اولانی داره چکیلر شمعین اودونا یانماقا پروانه تاپیلماز راستی منکه به قسمت اعتقاد پیدا کردم قبلا میگفتم خرافاته اما بعضی از کارها که قراره بیفته هرچه تلاش برای پیشگیریش کنی باز هم اون عمل به وقوع میپیوندد و برعکس *** انسانها با هم اینقدر تفاوت دارند کسانی به عشقشون میرسند ۲قلب کنار هم قرار میگیرند و کسانی هم قلبشون خون گریه میکنه امیدوارم شما از قسم اول باشید در دادگاه دلم عقل من قاضی بود جرم من عاشقی و عشق من یاد تو بود سنون ای نازنین دوستوم زمستانین بهار اولسین ای گول سنی دنیایه مقابل توتارام,دنیا منیم اولسا سنه خاطر ساتارام گزلیم گزلریم رحم ایله اغلاتما منی عشقیمین قدرینی بیل ایریسینا ساتما منی من سن جان دمیشم باقریمی گان ایلمیشم بو قریبانلرین محملین ساتما منی بیچاره گوزوم هر گجه سنسیز باخار آغلار /صبحه کمین اولدوزلاری بیر بیر سایار آغلار /سن آیرلیقی خوشلادون آما گجه گوندوز دفترده قلم شرح فراقون یازار آقلار انا زحمتین دوشنده لب لرين ياده يارين بويون قوجاخ لاديم يار آغلادي من آغلاديم ادرم هرگئجه حسرتله خیالین گوزلیم آیا باخدیقجا دوشر یاده جمالین گوزلیم دونیا بش گوندی گولیم سالما نظردن بیزی سن یوخلا هردمده بیری اولسامجالین گوزلیم کومور یانار کوز آغلار.دیل آلشار سوز آغلار.دوست دوستان آیرلاندا.اورک یانار گوز آغلار. ايسترم گوزلروون ياشيني تصويره چكم نيلييم سن سيز عزيزيم گنه دونياده تكم سن منيم نازلي گولومسن گوزليم دردين اليم اوزون انصاف ايله سنسيزايسترم گوزلروون ياشيني تصويره چكم نيلييم سن سيز عزيزيم گنه دونياده تكم سن منيم نازلي گولومسن گوزليم دردين اليم اوزون انصاف ايله سنسيز نجه دونياده قالي نجه دونياده قاليم

میمیرد دل عاشقم اگر نمانی
تو خودت میدانی،
میدانی چقدر دوس
بدجور دلبسته ام به تو ، رحمی کن ، خواهش میکنم از
نمیتوانم لحظه نبودنت را ببینم ، میدانم منتظر این
دلم میخواهد دوباره دستهای تو را بگیرم و دوباره تمام
تنها از تو میخواهم که ، تنها نگذاری مرا
میسازم با بی محبتی هایت ، می مانم با دل بی وفایت،
همین که هستی برایم کافیست ، نبودنت باورکردنی
آرام نمیگیرد قلبم اگر نمانی ، بیش از این عذاب نده قلب
بیش از این نسوزان دل دیوانه ام را
بیش از این مرا در حسرت نگذار ، در حسرت بودنت، یا
در حسرت از دور دیدنت!
آرام نمیگیرد قلبم اگر نباشی ، میمیرد دل عاشقم اگر
این رسمش نبود ، چرا مرا عاشق خودت کردی و خودت
چرا دلت را به کسی دیگر دادی و مرا اسیر سرنوشت؟
آرام نمیگیرد قلبم…
من دلم مي خواهد

شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه
زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم
دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و
از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به
شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی
من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من
امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه

نفس می کشم ، تا به جای مرده ها خاکم نکنند !
اینگونه است حال من ، چیزی نپرس . . .
![]()
سعادت تاجی همیشه باشیندابرقراراولسیون
اومیدیم واراوحقه نیازین اولماسین خلقه
سنی خارایستین ظالم ذلیل روزگار اولسین
اتا نصیحتین 
باجی نعمتین
قرداش صداقتین
اهل طائفه شرافتین
دوستون حرمت ساخلیان انسانین قاداسین الیم
اليمده آغلايير باده
حرام اولسون منه باده
شرابي ايچمرم دوست سيز
جهنم مسكنيم اولسا
بهشته گئدمرم دوست سيز
يغشدي قونشولار بوتون جار آغلادي من آغلاديم
درديمي من دئديم تارا سيملر اولدي پارا پارا
سيزيلدادي بالا بالاتار آغلادي من آغلاديم
دئديم كي حق منيم كي دي باشيمي چكديلر دارا
كنف كسنده بوينومي دار آغلادي من آغلاديم![]()
![]()
| :قالبساز: :بهاربیست: |














