| سیاسی |
ميليتاريسم و نظاميگري
به طوركلي هر نظامي را كه ارتشيان(نظاميان)، نقش برجستهاي را در روند انجام امور جامعه داشته باشند به نحوي كه حضور و تصميمات آنان تاثير قابل توجهي را بر تصميمات سياسي و اجتماعي حاكميت داشته باشد، ميليتاريست يا نظاميگرا مينامند. بنابراين مسئله ميليتاريسم، حول محور ارتش و نفوذ آن در عرصه سياسي ميگردد. جامعه ميليتاريستي چنين ويژگيهايي دارد: الف)تمركزگرايي؛ تمام مسائل سياسي اختصاص به نخبگان حاكم دارد؛ درست به مانند ارتش ب)قانون اطاعت بيچون و چرا از حكومت؛ كه از ويژگيهاي ارتش ميباشد و در جواع نظاميگرا، مردم (تودهها) نيز بايد اينگونه باشند. پ)شرايط سلسله مراتبي در جامعه؛ براين اساس رابطه فرماندهي و فرمانبرداري ميان مسئولين و تودهها ايجاد ميشود. ت)نظارت نامحدود برزندگي كل افراد جامعه توسط نظاميان؛ البته اين مورد توسط نظاميان به عنوان ابزار و در راستاي منافع نخبگان حاكم انجام ميپذيرد. ث)شبكه ارتباطي نيرومند؛ اين شبكه ارتباطي در واقع واسط و رابط ميان دولت و تودههاي مردم است و در هر زمان قدرت تودهها را (با استفاده از انواع روشهاي تبليغاتي، زور، هراس و…) دارد. اين شبكه كاملاً سازماندهي شده است و از اين رو ميتواند يك نظام اقماري وابسته به دولت باشد. ج)نظم و انضباط گروهي شديد؛ چ)روحيه همبستگي و احساس يكپارچگي؛ كه متضمن همراهي تودهها با حكومت بوده و در واقع نوعي تعلق گروهي ميان افراد جامعه نسبت به حكومت ايجاد ميكند. ميليتاريسم غالباً در جوامع توتاليتر ايجاد ميشود گرچه امكان وجود آن در حكومتهاي استبدادي نيز وجود دارد. موضوع مورد نظر ما نيز ميليتاريسم در حكومتهاي توتاليتار است. موريس جانوويتز ميگويد:«نظامي گري در مدل توتاليتري آن، يكي شدن اجتماعي سازمان ارتش و بخش سياست است. اين مدل، كنترل خود را بر جامعه از طريق احزاب حكومتي و يا گروههاي مشخص سازمان يافته شبه نظامي اعمال ميكند.» عامل اصلي نظاميگري در جوامع توتاليتر، از جمله جوامع فاشيستي به احساس عدم امنيت باز ميگردد. حكومتهايي نظير آلمان كه پس از جنگ جهاني اول، دچار سرخوردگي و ضعف در امنيت بودند، به تدريج و با احساس خطر، آمادگي لازم جهت بوجود آمدن يك حكومت ميلتاريستي در آلمان را پيدا كردند؛ ملت آلمان نيز به دليل همان احساس عدم امنيت شديداً به سوي يك جامعة نظامي با دولتي قدرتمند از لحاظ نظامي گرايش پيدا كرد.«سازمان ارتش به مثابه يك نهاد سلسله مراتبي و بهترين نمونه يك نظام اعمال قدرت پدرسالارانه ، همانند ساير سازمانهاي حكومتي، بخشي از قدرت سياسي حاكم است. بنابراين اعضاي ارتش كه از آحاد مردم تشكيل يافتهاندو داراي احساسات و علايق خاصي هستند، طبيعتاً ميتوانند منعكس كننده گرايشهاي سياسي باشند. در جوامعي كه هر سازماني در مقابل حاكميت سياسي از استقلال رأي نسبي برخوردار ميباشد، سازمان ارتش به عنوان تنها سازمان اعمال خشونت حكومتي، فاقد مسئوليت سياسي است، ضمن اينكه نيروهاي مسلح در رژيمهاي توتاليتر به عنوان متخصصان حرفهاي و به مثابه بخشي از نظم سياسي به حساب ميآيند، حتماً بايد عضو حزب حاكم نيز باشند؛ زيرا گزينش و ترفيع آنها كاملاً جنبه حزبي و سياسي دارد.3» در جوامع توتاليتر، سياستمداران جامعه را از طريق ارتش كنترل ميكنند؛ به عبارت بهتر ارتش خدمتگزار سياست است و نه سياست خادم ارتش. همانطور كه پيشتر گفته شد، ارتش نهادي سلسله مراتبي است. بر اين اساس ويژگي اصلي و اساسي ارتش فرمانبرداري و اطاعت است، و تجربه ثابت نموده است در رژيمهايي كه اختيارات زيادي در عرصه تصميمگيري به ارتش داده شده است، اين نهاد ضعيف و ناكارآمد ظاهر گشته است. بنابراين، هيچگاه نميتوان گفت ارتش جامعه را كنترل ميكند؛ و اگر ميلتاريسم را بدين شكل معنا كنيم، اشتباه كردهايم. بر اين اساس ارتش خود نيز تحت فرمان سياستمداران قرار دارد. چنانچه پس از برقراري جمهوري و ايمار در آلمان ، و اعطاي امتيازات گسترده به ارتش شاهد سركشي و البته عدم كارآيي ارتشيان بوديم، كه در نهايت باعث گرايش ارتش به سوي فاشيسم و سرنگوني جمهوري دمكراتيك و ايمار گشت.4 اين موضوع از آن جهت حائز اهميت است كه بدانيم سركشي نظاميان در جمهوري و ايمار به دليل داشتن اختيارات بسيار، يا احساس غرور و خود بزرگبيني نبود بلكه بدان خاطر بود كه آنها تاب و توان برعهده گرفتن اين اختيارات را نداشتند و ويژگي اطاعت از ديگران در ذات آنها نهادينه شده بود؛ بنابراين اين اختيارات براي آنها ناخواسته محسوب ميشد. اختياراتي كه ميتوانست نظام ارتش را برهم بزند. در ارتش به واسطه سلسله مراتبي بودن، هر شخصي موظف است از مقام مافوق خود اطاعت كند، بدين سان هيچكس حق اظهار نظر در كار مافوق را ندارد، زيرا اختيارات و به تبع حقوق افراد باهم برابر نيست. اين مهمترين ويژگي ارتش است و اگر اين ويژگي را از آن بگيريم به نوعي موجبات انحلال ارتش را فراهم خواهيم كرد. روند ذكر شده كاملاً برضد اصول دمكراسي است. همچنين فرماندهي ارتش در هر زماني متمركز است، حتي در زمان صلح. بدين ترتيب ارتش با دمكراسي كه معتقد به تكثرگرائي و عدم تمركز است، ضديت اساسي دارد. در يك نتيجهگيري كلي بايد گفت: در جامعهاي كه اصول نظاميگري اجرا شود، اجراي اصول دمكراسي محال و غير ممكن است. ارتش تحت فرمان نخبگان فعاليت ميكند. بنابراين نخبگان عامل اساسي ضديت با دمكراسي هستند. به همين دليل است كه حكومتهاي فاشيستي ‹كه توسط نخبگان اداره ميشوند› بادمكراسي در تضاد هستند. ارتش همواره يك نهاد محافظهكار بوده و با هر گونه نوآوري و نوسازي مخالف بوده است. به همين خاطر هميشه مكاتب و حكومتهاي سنتگراي راست افراطي از جمله فاشيسم مورد علاقه ارتشيان بوده است.«پاي بندي به پندارهاي سنتگرايانه، تشريفاتي زيستن و مخالفت با هر نوع حركت و انديشه نوگرايانه، هر چند به صورت وسيع در سازمانهاي بوروكراتيك غير نظامي نيز مشاهده ميشود، در ارتش جزو عناصر تفكيكناپذير و هستي آفرين رسمي سازماني به حساب ميآيد.5» تمام اين ويژگيها را فاشيسم نيز دارا بود. بنابراين گرايش نظاميان به فاشيسم امري غيرعادي و غير طبيعي نيست. از دلايل بسيار مهم علاقه ارتش به رژيم توتاليتر از جمله حكومتهاي فاشيستي اين است كه اين رژيم ها همواره ستيزه جو و جنگ طلب هستند و در عرصه بينالملل نقش آشوبگرانة خاص و برجسته دارند.بدين خاطر ارتش در آنها يك نهاد محترم، با ارزش و مهم محسوب ميشود. اما در رژيمهاي دمكراتيك به دليل آرمانهاي صلح طلبانه و عدم اعتقاد به جنگ ارتش فقط يك نهاد دفاعي و حاشيهاي و البته به نسبت كم ارزش محسوب ميشود.مصداق اين موارد خروج آلمان و ايتاليا از جامعه ملل پيش از جنگ جهاني اول و همچنين لجبازيهاي هميشگي رژيم پرونيستي آرژانتين در سازمان ملل بود.نخبگان دولت فاشيست هرگز نخواهند پذيرفت كه با دخالت نظاميان در امور سياسي، قدرت را با آنان تقسيم كنند؛ گرچه به نظر ميرسد نظاميان نيز هرگز حاضر به پذيرفتن مسئوليتهاي ناشي از كسب قدرت نيستند. بر اين اساس نميتوان گفت ميلتاريسم در اين كشورها، اتحاد و همپيماني ارتش و نخبگان سياسي است.البته وضعيت در مورد ژاپن فاشيست كمي متفاوت است. در اين كشور، نخبگان كنترل كننده جامعه، از درون ارتش بيرون آمدند، بنابراين دولت ژاپن كنترل بسيار كمي بر روي ارتش داشت. مثلاً دولت توكيو نتوانست نظاميان را از گسترش استعماري و جنگ با همسايگان بازدارد و عملاً نظاميان‹نخبگان نظامي› امور دولت را تحت كنترل داشتند و توانستند با سرپيچي از دستورات مقامات غيرنظامي تا پايان سال1931 فتح خود را تكميل كنند. بروز ميلتاريسم تا حدود زيادي به نوع تفكر ملت بستگي دارد. غالباً مللي كه احساس عدم امنيت ميكنند جوامع آمادهاي براي پذيرش ميليتاريسم محسوب ميشوند.غالباً حكومت نظامي براي يك ملت نوعي اطمينان خاطر به همراه دارد كه ميتواند امنيت آنان را در مقابل كشورهاي خارجي تأمين كند. اما ميلتاريسم هموراه همراه جنگ است. زيرا جنگ لازمه تداوم حكومت نظامي است. اگر جنگ نباشد موجوديت و اعتبار ميليتاريسم به خطر خواهد افتاد. چرا كه وقتي عاملي براي از بين بردن امنيت نباشد وجود يك عامل دفاعي براي دفاع از آن نيز بيمعنا خواهد بود. بدين خاطر دولت مليتاريست همواره در پي جنگ و تهديد ديگران است و بدين خاطر همواره اينگونه به تودهها القا ميكند كه امنيت و استقلال آنها از سوي بيگانگان در خطر است. به عنوان مثال:«مردم ژاپن براي چند دهه تحت تأثير القائات فشردهاي بودند كه از آنان ميخواست به كشور و ارزشهاي سنتي وفادار باشند. اين تمايلات با ميليتاريستي كه عميقاً در تاريخ ژاپن ريشه داشت درهم آميخته بود و در مراحل اوليه مدرنيزاسيون ژاپن، زماني كه اين كشور با غرب نيرومند رويارو شد، ارتش براي بقاي ژاپن به عنوان يك كشور، حياتي تلقي شد و بنابراين مورد حمايت و احترام قرار گرفت.6» در جامعه ميليتار- فاشيستي، دولت به سبب خصوصيات جنگ طلبانهاش، همواره جامعه را در يك بسيج عمومي و فراگير براي اقدامات جنگي اعم از دفاعي و هجومي نگه ميدارد. بدين خاطر آحاد جامعه ميبايست آموزشهاي مخصوص جنگ را فرا گرفته و هميشه در حالت آماده باش قرار داشته باشند. در رژيمهاي ميليتاريست، نظاميگري در تمام شئون زندگي مردم ديده ميشود؛ و حتي نظاميگري از همان كودكي و نوجواني به شهروندان جامعه آموزش جامعه آموزش داده ميشود، از جمله در كشورهاي فاشيستي؛ به عنوان مثال، در آلمان نازي، سازمان جوانان هيتلري به بسيج و آموزش نيروهاي جوان ميپرداخت، همچنين صهيونيستها ارتش گادنا را به وجود آوردند. گادنا سازمان شبه نظامي اسرائيل است و كاركرد آن عبارت است از: آموزش نظامي عقيدتي به دختران و پسران پيش از رسيدن به سن خدمت اجباري و گزينش نخبگان و تربيت آنها به عنوان افسران آينده ارتش. («سطح آموزش نظاميان در سازمانهاي نظامي، اعم از نظاميان كشورهاي پيشرفته صنعتي و يا كشورهاي در حال توسعه، از حد آموزش كل جامعه بالاتر است، ولي درك سياسي آنها نسبت به نيروهاي اجتماعي تحصيلكرده چندان چشمگير نيست. دقيقاً به دليل وجود اين تعارض، يعني وجود اختلاف بين سطح آموزش و درك سياسي است كه حتي مطلعترين نظاميان نيز از مافوق اطاعت كرده و به هنگام ضرورت براي پشتيباني از حاكميت، تمام نيروي خويش را يراي سركوب هموطنان خويش به كار ميگيرند.7») هنگاميكه اين آموزش در جامعه فراگير شود، تمام تودهها تحت فرمان دولت و نخبگان قرار ميگيرند و افراد جامعه هميشه آمادهاند تا براي دولتشان بجنگند. در چنين حالتي اوضاع گروههاي اپوزيسيون كاملاً مشخص است. اطاعت بيچون و چرا و همراهي ملت آلمان در زمان نازيسم با هيتلر در اين مقدمه ميگنجد. دولت نظاميگرا بنابر ساختار اقتدار گرايانة خويش كه ناشي از ساختار ارتش است، علاقه فراواني جهت استفاده از زور در مناسباتش با مردم و ساير سازمانهاي دولتي و غير دولتي دارد. در اين حالت، دولت به سبب ويژگي دو گماتيك بودن خويش هيچ اعتراض و انتقادي را نميپذيرد. تلفيق و آميختن زور و عدم انتقاد پذيري نتيجهاي جز حالت سركوب‹creprsive›به وجود نميآورد.(بايد خاطرنشان كرد كه رژيم سركوب مخصوص حكومتهايي است كه ايدئولوژي آسيبپذيري در برابر انتقادات و اعتراضات منطقي دارند، و به خاطر ناتواني در مقابله با اين انتقادات به سركوب مخالفين ميپردازد. در آلمان نازي مخالفين حكومت در زندان يا اردوگاههاي كار اجباري به سر ميبرند و درموارد حادتر مسائلي چون ترور و اعدام مطرح ميشد. نرمترين راه براي مخالفين قبول كردن نازيسم و صرف نظر از اعتراضات بود.اين رفتارهاي خشونت بار عليه مخالفين اكثر مواقع همواره با عمليات فشار رواني نيز هست. در واقع چنين حالتي اپوزيسيون همراه با تحمل سركوب فيزيكي ميبايست طرد شدن اجتماعي را نيز تجربه كند. «در طرد شدن اجتماعي يا اخراج جمعي‹ostracism› ، برخلاف هر طرد ديگري، عذاب دائمي فرد به چشم ميخورد. در طرد اجتماعي فرد در بطن جامعه زندگي ميكند اما هر لحظه با رفتار و اعمال و يا حركات طرد كنندة ديگران مواجه ميشود. طرد اجتماعي را از نظر استمرار با عذاب پرومته يكسان دانستهاند8») در يك نتيجهگيري كلي بايد گفت: هرگاه در جامعهاي ، وضعيت اضطراري مداوم، شرايط انقلابي دائمي و اعتقاد به مبارزه بيامان تحت شعار مبارزه عليه خائنان درهم بياميزد، رژيم ميليتاريسم شكل ميگيرد. سرانجام، هر رژيم ميليتار ناچار است تغيير شكل دهد چرا كه اين رژيم ها تا ابد نميتوانند در وضعيت جنگي بمانند. و طبيعتاً زماني خواهد رسيد كه جو جامعه آرام خواهد شد. در اينجا دو سرنوشت براي دولت ميليتار متصور است. نخست، تغيير شكل به دولت نخبهگرا و همچنان توتاليتار و دوم ايجاد دگرگوني و انقلاب در جامعه. 1.m. janowitz 2- ارتش وسياست، عليرضا ازغندي، تهران، نشر قومس،چ اول، ص 54 3- همان، ص 46 4- بررسي ساختار و عملكرد ناسيونال سوسياليسم‹بهيموت›، فرانتس نويمان، محمدرضا سوداگر، تهران، دنياي مادر،چ اول، 1370، ص 74 5- ارتش و سياست، ص 21 6- تاريخ مختصر قرن بيستم. ريچارد گاف و ديگران. خسروقديري، تهران، رازي، چ اول 1372، ص 176 7- ارتش و سياست، ص 18 8- جامعه شناس خانواده، باقرساروخاني، تهران، سروش، چ دوم 1375، ص 211 |
